فرازفراز، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

من و نباتم

خاطره تولدت

                  سلام فراز من   پسرخوشگلم خدارو هزاران هزار بار شکر که تو عزیزمو به من وبابایی هدیه کرد اگه تا اخر عمرم سرم همچنان به درگاهش در سجده باشه بازم کمه می خوام لحظه به لحظه ورودت به این دنیای خاکی رو اینجا ثبت کنم تا به عنوان یه یادگاری باقی بمونه هفته ۳۷ بارداری روتمام کردم ومنتظر هفته ۳۹ بودم تا تو عزیزمو زودتر ببینم انتظار خیلی سخته همش تقویم رو نگاه میکردم وروزهارو توش خط میزدم خیلی اضطراب داشتم دیگه کلافه شده بودم همه چیز برام سخت شده بود نشست وبرخاست خوابیدن حتی خوردن که بعدش تا چند ساعت معده ام م...
8 دی 1389

خوش امدی2

             گل پسر ما ۲۸ آذر سال ۱۳۸۹ ساعت۱۰.٢٥صبح متولد شد فراز گلی چند ساعت بعد از تولد     فراز لپ لپی بعد از اولین حمام     فراز فینگیلی     ویک عکس ویژه شکار لحظه ها                                                     &...
7 دی 1389

مامان قلمبه

            سلام فراز من   پسر خوشگلم دیگه چیزی نمونده به کمک خدای مهربون سه ماه ونیم دیگه تو بغلمی کم کم داری بزرگ میشی ومامانو قلمبه میکنی شکمم خیلی بزرگ شده هرروز برام تکون می خوری ومن خیلی ذوق میکنم دیشب خیلی وول می خوردی وشکمم عین موج بالا وپایین می رفت بابایی رو صدا کردم تا اونم ببینه ولی طفلکی هر چقدر چشم دوخت خبری ازت نشد قربون دست وپای کوچیکت بشم که هی اونا رو تکون میدی ومن احساست میکنم هرروز با خودم میگم شبیه کی خواهی شد من یا بابایی ؟ وقتی بابا کوچک بود وقتی مامان کوچک بود       فقط از خدا می خو...
31 شهريور 1389

پسر من

          سلام نبات من   عسل من شکر من جگر من همه مامانهای هم دوره من تکون نی نی هاشونو حس میکردن ولی من نه خیلی نگران بودم تا اینکه تقریبا دوهفته پیش کم کم حست کردم الانم که حسابی دار ی شیطونی میکنی بدون مامان خیلی خیلی دوستت داره تازه چند روزه که فهمیدم شما یه کاکل زری هستید دیگه وقتی باباتو صدا میزنم میگم بابای پسرم فعلا هم اسم فراز رو برات انتخاب کردیم امیدوارم از اسمت خوشت بیاد آخه شبیه اسم باباییه     ...
10 شهريور 1389

دومین دیدار

                   سلام نبات من   امروز قرار بود برم سونوگرافی تا دوباره بتونم ببینمت چند روز بود دل تودلم نبود وبی صبرانه منتظر امروز بودم عصر ساعت ۵ بابابایی رفتیم ومنتظر شدیم تا نوبتمون بشه متاسفانه از هیچیش خوشم نیومد یه خانم دکتری بود که اصلا حرف نمی زد فقط هم یه مانیتور کهنه داشت که جلوی خودش بود ومن نتونستم تو عزیزمو ببینم یه پنج دقیقه ای نگاه کرد وگفت تموم شد منتظر بودم تا تورو مثل دفعه های قبل بهم نشون بدن وصدای ضربان قلبتم بشنوم که انتظارم بی فایده بود اونجا مدلش با جاهای دیگه فرق میکرد فقط وقتی بلند شدم پرسیدم ه...
7 تير 1389

اولین دیدار

                            سلام نبات من   فینقیلی من می دونی امروز چه روزی بود؟ امروز اولین دیدار من وتو بود .چند روز بود خیلی اضطراب داشتم ومنتظر امروز بودم بالاخره روز موعود از راه رسید ومن رفتم تا ببینم نبات نقلی من در چه حالیه؟ خانم دکتر خیلی مهربون بود اول خودش دید بعد تورو به من نشون داد قده یه لوبیا بودی واااااای قلبتم داشت تند تند می زد همه چیز عالی و خوب بود مثل خانم سوسکه که قربون دست وپای بلورین بچه اش میشه همونجا قربون قدوبالای یک ونیم سانتیت رفتم و...
12 خرداد 1389
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و نباتم می باشد